نقشهٔ تصمیمهای آدمی — یک صفحه: بازبینی سه تصمیم اخیر، فهرست وابستگیهای تکنفره با ریسک هرکدام، و رویهٔ تصمیم بعدی.
سندی که در پایان فصل میسازی — چیزی که بتوانی نشان بدهی.
تصمیم دربارهٔ یک تأمینکننده را میشود شش ماه بعد عوض کرد. تصمیم دربارهٔ یک آدم را نه — دستکم نه بدون هزینهای که معمولاً دیده نمیشود.
سه تصمیم در این دستهاند: چه کسی را میآوری، چه کسی را بالا میبری، و چه کسی را نگه میداری. هر سه شباهتی دارند که بقیهٔ تصمیمها ندارند:
اثرشان تأخیری است. استخدام اشتباه را معمولاً بعد از شش ماه میفهمی، وقتی هزینهاش را دادهای.
برگشتشان گران است. نه فقط مالی — اعتبار تو، روحیهٔ تیم، و اعتماد کسانی که تصمیم را دیدند.
و مهمتر از همه: با احساس گرفته میشوند و با منطق توجیه. این تنها دسته از تصمیمهاست که در آن، آدم مطمئن است که عینی تصمیم گرفته در حالی که نگرفته.
مصاحبه بد پیشبینی میکند. دلیلش ساده است: آنچه در مصاحبه میسنجی، توانایی خوب حرف زدن دربارهٔ کار است، نه توانایی انجام کار.
و یک سوگیری قویتر هم هست: آدمها کسانی را استخدام میکنند که شبیه خودشاناند. همان دانشگاه، همان شهر، همان سبک حرف زدن. این حس «تفاهم» میدهد و با شایستگی اشتباه گرفته میشود.
سه کاری که پیشبینی را بهتر میکند، و هر سه در سازمان کوچک هم شدنی است:
نمونهٔ کار واقعی. بهجای پرسیدن «چطور یک برنامهٔ تولید مینویسی»، یک وضعیت واقعی از سازمان خودت بده و بگو بنویسد. دو ساعت کار، بیشتر از دو ساعت مصاحبه میگوید.
سؤال از رفتار گذشته، نه از فرضیه. «اگر با مدیرت اختلاف پیدا کنی چه میکنی» جواب آماده دارد. «آخرین باری که با مدیرت اختلاف پیدا کردی چه شد» ندارد.
پرسیدن از کسی که با او کار کرده، نه از کسی که معرفیاش کرده. این دو فرق دارند و دومی معمولاً بیارزش است.
تشخیص عملی: اگر بعد از مصاحبه نمیتوانی بگویی این آدم دقیقاً چه کاری را بلد است انجام دهد — نه چه چیزی را بلد است توضیح دهد — هنوز اطلاعات کافی نداری.
بقیهٔ فصل شامل این بخشهاست: