«۱۵ مرحلهی عملیاتی برای بهدست آوردن، تثبیت و گسترش قدرت در سازمان»
بر اساس کتاب برج و میدان (نایل فرگوسن) + نظریات مدیریتی روز (Harvard Business Review, McKinsey, Stanford Leadership Labs)
۱۵ مرحله عملیاتی برای بهدست آوردن، تثبیت و گسترش قدرت در سازمانبر پایه کتاب برج و میدان اثر نایل فرگوسن، ترکیبشده با پژوهشهای Harvard Business Review، McKinsey، Stanford Graduate School of Business و نظریههای کلاسیک شبکههای اجتماعی و سازمانی اگر میخواهید در سازمانتان واقعاً قدرتمند شوید، نه فقط پست و مقام بگیرید، باید مثل یک شطرنجباز حرفهای بازی کنید. نایل فرگوسن در کتاب «برج و میدان» میگوید قدرت دو لایه دارد: برج (ساختار رسمی، چارت سازمانی، عنوان شغلی) و میدان (شبکهی واقعی روابط، گفتوگوهایی که پشت درهای بسته شکل میگیرد). کسی که فقط در برج بماند، دیر یا زود سقوط میکند. کسی که فقط در میدان باشد، هیچوقت رسمیت پیدا نمیکند. برنده کسی است که همزمان در هر دو حضور داشته باشد. این ایده تنها یک استعارهی تاریخی نیست؛ علوم رفتاری سازمانی هم دقیقاً همین دوگانگی را تأیید میکنند. پژوهشهای مککینزی نشان دادهاند که شبکههای غیررسمی، اطلاعات و جریان تصمیمگیری بسیار بیشتری نسبت به چارت رسمی سازمان حمل میکنند؛ یعنی چارت فقط بخشی از داستان است. در ادامه، مسیر عملی ساختن قدرت را در ۱۵ گام میبینید؛ هر گام، ترکیبی از تجربهی عملی و یافتههای علمی معتبر است. چارچوبهای علمی این راهنماپیش از ورود به گامها، خوب است چند چارچوب کلیدی را بشناسید که در ادامهی متن به آنها ارجاع داده میشود:
۱. نقشهی قدرت واقعی سازمان را بشناسچارت سازمانی را ببین، اما مهمتر از آن، بفهم چه کسی واقعاً تصمیم میگیرد. وقتی چه کسی حرف میزند، همه ساکت میشوند؟ پروژهی چه کسی همیشه بودجه میگیرد؟ چه کسانی با هم قهوه میخورند و بعدش یک تصمیم مهم گرفته میشود؟ اینها گرههای قدرت واقعیاند. این نقشه باید در ذهنت باشد، مثل بازیکن فوتبالی که موقعیت همهی همتیمیها و حریفان را میداند. مککینزی این کار را «تحلیل شبکهی سازمانی» (Organizational Network Analysis) مینامد: نقشهبرداری از الگوهای واقعی تعامل افراد برای شناسایی افرادی که بیش از عنوان شغلیشان، جریان اطلاعات و تصمیم را در دست دارند. HBR هم از این کار با عنوان «نقشهبرداری قدرت» (Power Mapping) یاد میکند: اولین قدم برای فهم سیاستهای سازمانی. ۲. خودت را وارد جریان کن و ارزش واقعی بسازدر پروژههای بینواحدی، جلسات مهم، حتی ناهار با آدمهای درست حضور داشته باش؛ نه برای اینکه فقط دیده شوی، بلکه برای اینکه هر بار ارزش واقعی بسازی: مشکلی را حل کنی، ایدهای بدهی که واقعاً کار کند، گزارشی تمیز تحویل بدهی. کمکم مردم میفهمند «این آدم کار راه میاندازد». ژفری فِفر، استاد رفتار سازمانی دانشگاه استنفورد و طراح دورهی معروف «مسیرهای قدرت»، یکی از قوانین هفتگانهاش را دقیقاً «شبکهسازی خستگیناپذیر» نامگذاری کرده است. از سوی دیگر، نظریهی «قدرت پیوندهای ضعیف» مارک گرانووتر نشان میدهد آشنایان دور و ارتباطهای تازه، معمولاً منبع بهتری برای فرصتهای جدید نسبت به حلقهی نزدیک دوستاناند؛ پس گسترش حضور در پروژههای بینواحدی، دقیقاً همین پلها را میسازد. ۳. اعتبار بساز، نه با خودستاییبگذار کارهایت حرف بزند، نه ادعاهایت. برای خودت یک جملهی امضایی بساز؛ مثلاً همه بدانند «اگر پروژهای گیر کرده، بسپارش به فلانی». این دقیقاً همان چیزی است که فرنچ و ریون «قدرت مرجعیتی» (Referent Power) و «قدرت تخصصی» (Expert Power) مینامند: نفوذی که از احترام واقعی دیگران و مهارت اثباتشده میآید، نه از عنوان. فِفر هم قانون چهارم خود را «ساختن یک برند قدرتمند» گذاشته است. ۴. ثبات رفتاری داشته باشامروز یکجور و فردا جور دیگری نباش. ثبات، پایهی اعتماد است و اعتماد، پایهی هر شبکهی قدرت واقعی. HBR در تحلیلهای خود دربارهی نفوذ سازمانی تأکید میکند: «قدرت و نفوذ بدون اعتماد بهدست نمیآید». پیشبینیپذیر بودن رفتار، ریسک همکاری با تو را برای دیگران پایین میآورد و همین، پایهی هر ائتلاف پایدار سازمانی است. ۵. متحدهای درست انتخاب کننه هرکسی. کسانی که منافعشان با تو همراستاست، رابطهتان برد-برد باشد و به آنها وابسته نشوی. چند نفر قویتر از خودت، چند نفر همسطح، چند نفر پایینتر؛ اینها شبکهی حمایتیات را میسازند. HBR در راهنمای نفوذ سازمانی خود میگوید قویترین شبکهها، شبکههایی هستند که از پیوندهای معنادار ساخته شدهاند، نه صرفاً تعداد زیاد مخاطب. ترکیب درست، بهقول گرانووتر، شامل هر دو نوع پیوند است: پیوندهای قوی برای حمایت و اعتماد، و پیوندهای ضعیف برای دسترسی به اطلاعات و فرصتهای تازه. ۶. نتایج ملموس و قابلاندازهگیری بیاوروقتی کمی جا افتادی، باید نتیجهی ملموس نشان بدهی: پروژهی موفق، عدد و رقم، چیزی که نتوانند نادیده بگیرند. این همان چیزی است که فِفر در قانون ششم خود «استفاده از قدرتت» مینامد: قدرتی که فقط انباشته شود و به نتیجه تبدیل نشود، عملاً از بین میرود. نتیجهی ملموس، «قدرت تخصصی» تو را در چارچوب فرنچ و ریون تثبیت میکند. ۷. هوشمندانه دیده شودر جلسات حرف بزن، اما مفید حرف بزن. موفقیتت را به «ما» تبدیل کن، نه «من». کمکم میبینی مدیران قبل از تصمیمهای مهم، نظرت را میپرسند. فِفر این را «نشان دادن قدرتمندانهی خود» مینامد (قانون سوم)؛ پژوهشهای HBR دربارهی «مهارت سیاسی» (political skill) هم نشان دادهاند افرادی که این مهارت را دارند، هم قدرت شخصی بیشتری کسب میکنند و هم استرس شغلی کمتری تجربه میکنند، در مقایسه با همکاران بیتجربهی سیاسیشان. ۸. قدرت شخصی را به قدرت ساختاری تبدیل کنوقتی جا افتادی، وقتش است قدرتت را از «شخصی» به «ساختاری» تبدیل کنی. فرآیند، قالب، داشبورد یا روش کاری بساز که اسمت رویش باشد و سازمان بدون حضور تو هم از آن استفاده کند. قواعد نانوشتهی جدید را تو وضع کن. فِفر قانون دوم خود را «قواعد را بشکن» میگذارد؛ منظور دقیقاً همین است: کسی که فقط در چارچوب موجود کار کند، سقفش محدود است. کسی که خودش قاعده و فرآیند جدید بسازد، آن قاعده را برای سالها به نام خودش تثبیت میکند. ۹. مخالفان و رقبا را بشناس و مدیریت کنهمه را دستهبندی کن: چه کسی طرفدار توست، چه کسی بیتفاوت است، چه کسی دارد زیرآب تو را میزند. انرژی اصلیات را روی بیتفاوتها بگذار تا جذبشان کنی. با مخالفان سرسخت یا مذاکره کن یا از کنارشان بگذر، مگر اینکه واقعاً ارزش جنگیدن داشته باشند. این رویکرد، ریشه در پژوهش کلاسیک ژفری فِفر دربارهی سیاستهای سازمانی دارد: قدرت هرگز در خلأ ساخته نمیشود، بلکه همیشه در رقابت با منافع دیگران شکل میگیرد. نقشهبرداری از ذینفعان (Stakeholder Mapping) دقیقاً همین دستهبندی سهگانه را پیشنهاد میکند. ۱۰. قلمرو نفوذت را گسترش بدهپل بین بخشها، مشتریان و شرکا شو. هرچه شبکهات گستردهتر باشد، جایگاهت پایدارتر میشود. این مرحله دقیقاً همان چیزی است که جامعهشناس رونالد بِرت «سوراخهای ساختاری» (Structural Holes) مینامد: فاصلهای بین دو بخش سازمان که با هم در ارتباط مستقیم نیستند. کسی که این فاصله را پر میکند، به منبعی انحصاری از اطلاعات و فرصت دست پیدا میکند. پژوهش بِرت نشان داده مدیرانی که شبکهشان بخشهای ناهمبستهی سازمان را به هم وصل میکند، ارزیابی عملکرد و پاداش بالاتری میگیرند. مککینزی هم این افراد را «بروکر» یا واسط مینامد و آنها را از پرنفوذترین اعضای هر سازمان میداند. ۱۱. خودت را در روایت موفقیت سازمان جا بدهطوری در داستان موفقیت سازمان حضور داشته باش که همه بدانند بدون تو این موفقیت ممکن نبود، اما هیچوقت مستقیم نگو «من این کار را کردم». HBR این را در چارچوب «قدرت جدید» (New Power) توضیح میدهد: در دنیای امروز، قدرتی که بهصورت مشارکتی و از طریق دیگران روایت شود، پایدارتر از قدرتی است که فرد بهتنهایی برای خودش ادعا کند. ۱۲. قدرت اخلاقی بسازعادل باش، شفاف باش، در بحران از آدمهای تیمت دفاع کن. امنیت روانی بده تا همه راحت حرف بزنند. اینجوری دیگر کسی نمیتواند بهراحتی جایگاهت را متزلزل کند. آمی ادموندسون، استاد دانشکدهی کسبوکار هاروارد، مفهوم «امنیت روانی تیمی» را در دههی ۹۰ میلادی مطرح کرد: فضایی که افراد بدون ترس از تحقیر یا تنبیه، نظر واقعیشان را بگویند. پروژهی معروف Aristotle در گوگل هم نشان داد امنیت روانی، قویترین پیشبینیکنندهی عملکرد تیمی بود؛ قویتر از استعداد فردی اعضا. قدرت اخلاقی، دقیقاً از همینجا شکل میگیرد. ۱۳. از فرمانده به رهبر اتصالدهنده تبدیل شورهبری واقعی دیگر دستور دادن نیست، اتصال دادن است. مککینزی این تحول را «از عصر رهبران فردی به عصر تیمهای رهبری شبکهای» توصیف میکند: سازمانهای امروزی دیگر با فرمان از بالا هدایت نمیشوند، بلکه با شبکههایی از رهبران بههممتصل که اطلاعات و تصمیم را در سراسر سازمان جریان میدهند. ۱۴. جریان اطلاعات را آزاد و پیچیدگی را کم کناطلاعات را آزاد کن، پیچیدگی را کم کن، بهجای کنترل کردن، هماهنگ کن. شبکهای بساز که بدون حضور تو هم کار کند. فرنچ و ریون در نسخهی تکمیلشدهی مدل خود، «قدرت اطلاعاتی» را بهعنوان پایهی ششم قدرت اضافه کردند: توانایی کنترل جریان اطلاعاتی که دیگران برای انجام کارشان نیاز دارند. اما پژوهشهای مککینزی نشان میدهند در بلندمدت، رهبرانی که این جریان را آزاد میکنند (نه حبس)، شبکهای پایدارتر و بادوامتر میسازند. ۱۵. تست نهایی: آزمون غیبتبهترین تست موفقیت این است که مدتی غیبت کنی، مثلاً مرخصی طولانی یا یک پروژهی خارجی، و ببینی سازمان همچنان عالی میچرخد، حتی در بعضی جاها بهتر از وقتی که تو بودی کار میکند. آن موقع میتوانی بگویی واقعاً قدرت ساختی، نه فقط پست گرفتی. قانون هفتم فِفر میگوید: «وقتی قدرت را به دست آوردی، آنچه برای رسیدن به آن انجام دادی، فراموش یا بخشیده میشود.» اما تست واقعی ماندگاری قدرت، چیز دیگری است: آیا سیستمی که ساختی، مستقل از حضور تو زنده میماند؟ این همان تفاوت میان قدرت شخصی (که با رفتن فرد از بین میرود) و قدرت ساختاری (که به میراث تبدیل میشود) است؛ دقیقاً همان چیزی که در گام هشتم به آن اشاره شد. جمعبندیقدرت سازمانی واقعی نه از عنوان شغلی میآید و نه از زد و بند صرف؛ از ترکیب دقیق ساختار رسمی (برج) و شبکهی واقعی روابط (میدان) شکل میگیرد. این ۱۵ گام، از نقشهبرداری اولیهی قدرت تا آزمون نهایی غیبت، مسیری است که هم در تجربهی عملی مدیران موفق دیده میشود و هم در پژوهشهای دانشگاهی و مشاورهای معتبر جهان تأیید شده است. منابع
| ||
|---|---|---|







